وصف حال
باید برم دارالمجانین .پاک خل شدم. از ۷ صبح اشوب تو خونه ی ما بود تا ۸ شب که ع اومد.پوستم کنده شد. دلم تنگ شده دلم برای ع تنگ شده.این چه عادتیه که این اتیش رو به جون من انداخته.نمیدونم شمایی که اینجا رو میخونید پیش خودتون چه قضاوتی میکنید؟اما من دلم گرفته و ارزوم اینه که ع برگرده و زندگیمونو شروع کنیم.دلم خیلی براش تنگ شده دلم تنگ شده برای لحظه هایی که بغلم میکرد و من تمام دلتنگی هامو فراموش میکردم.چقدر دلم برای گرمای دست هاش و خنده هاش تنگ شده.دلم برای کسی که دوستش دارم تنگ شده.چرا سرنوشت برام همچین چیزی رو رقم زده؟مگه یه نفر چقدر طاقت داره.در حقم دعا کنید انگار خدا منو نمیبینه شاید اگه شما برام بخواهید دعاتون مستجاب بشه. اینو برای تو مینویسم فقط برای تو: ع دلم برات تنگ شده امشب اخرین شب قدره و سه شنبه تولد توئه.نمیدونم سال دیگه این موقع کجام و چیکار میکنم اما امشب ارزو میکنم برگردی و سالها برات این شب رو جشن بگیرم. التماس دعا قد یه دنیا رفتم خودمو تو اینه دیدم صورتم خیلی پژمرده شده.یه جورایی زرد شدم.زیر چشمام گود رفته و سیاه شده .پوستم که افتضاح شده و دو سه تا چین تو پیشونیم افتاده.خیلی زشت شدم هیچ خبری نیست .اینقدر اطرافیان برام نسخه پیچیدن که دارم بالا میارم(ببخشد).هیچ کدوم نمیفهمن من چی میگم.چند روز پیش یه نفر یه شماره تلفن بهم داد گفت مشاور تلفنیه.منم تا امروز دو دل بودم که تماس بگیرم یا نه اما از اونجایی که یکی تو موقعیت من به هر دری میزنه بلکه یه راه حل جلو ی پاش قرار بگیره .تماس گرفتم.وقتی فهمید قضیه چیه چند تا جمله گفت که من تو دلم صد تا فحش اول به ع دادم بعد به خودم. ای بی غیرت. امشب فیلمی دیدم که نشون میداد یه پسربچه میاد و یک نظریه ارائه میده به این شرح:من به یک نفر کمک میکنم و کار مهمی رو که خودش نمیتونه براش انجام میدم و اون فرد در ازاش به سه نفر دیگه کمک میکنه.و این کمک های بلاعوض بصورت تصاعدی زیاد میشن.کاش اینطور میشد.اونوقت هرکدوم از ما مشکلمون میشد پیدا کردن ۳ نفر قبل از دیگران. یادش بخیر چقدر اصرار کرد باهم افطار بریم بیرون و اومد دم دانشگاه دنبالم ولی من اونقدر حالم بد بود از سردرد که هیچی نتونستم بخورم ولی چون میدونست حال ندارم از قبل چند بسته اجیل ابمعدنی و سن ایچ خریده بود تا تو راه رستوران بخورم البته همراه یه ورق قرص پروفن و یه ورق استامینوفن(شاید چون الانم سرم درد میکنه یاد اونروزها افتادم) یادش بخیر چقدراز مامان من خواست و منو واسطه کرد تا بریم مراسم احیا و اخرش ۳تایی با مامانم رفتیم یادمه دیر تر از موعد اومد و وقتی اومد دیدم رفته حمام کلی بخودش رسیده و... تا خودشو تو دل مامانم جا کنه (یادت هست فرزانه جون؟) یادش بخیر وسط مراسم احیا اس ام اس داد که هر جور شده یه دقیقه بیا بیرون.منم رفتم .صدام کرد از تو محوطه خوابگاه و رفتیم تو خیابون یه گوشه مدام بلند بلند صلوات میفرستاد و اذیتم میکرد.چقدر خندیدیم که همه چه حسی دارن و ما دوتا دیوونه چه حسی شب دوم احیا توطئه کردیم با هم بریم یه جا .ع و برادرش من و مامان و بابام.مامانم میدونست و اول یکم اذیت کرد اما بعد بابا رو راه انداخت که حتما باید بریم فلان جا.۵۰ متر باهم فاصله داشتیم و هردومون کم اس ام اس میدادیم اون بخاطر برادرش و من بخاطر چشم غره مامان که میگفت از بس تق تق میکنی نمیذاری معنویتم بالا بره! از اونجا هر دو رفتیم سحری کله پاچه بخوریم اون لو. کس طلا. یی من س. ح . ر (تریپ تفاهم بود دیگه) چه ماه رمضانی بود .دزدکی و به بهانه روزه بودن من میومد منو برسون دانشگاه.چه دلهره ی لذت بخشی بود. دلم تنگ شده برا خنده هات.برای با هم بودن هامون .اینایی که گفتم خاطرات شیرین من و توئه.یادت هست؟ دلم میسوزه از این تنهایی. دارم اتیش میگیرم.
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



