تبليغاتX
روزانه های من و اقای ع


روزانه های من و اقای ع

وصف حال

چی بگم؟الان دارم با لب تاپ ع می نویشم که فارشی نداره و پوستم کنده میشه.اول یکی یادم بده هیستوری رو چطور میشه پاک کرد؟

نوشته شده در 88/07/28ساعت 3:57 PM توسط افتاب| |

ما ازدواج کردیم.این پست رو از خونه ی جدید مینویسم
نوشته شده در 88/07/26ساعت 8:34 PM توسط افتاب| |

دیشب اقای ع اینجا بود با پدرم صحبت کرد و ناراحتی هاشو گفت (از خانواده من و برادرهام)یه جایی از حرفاهاش بغض کرد و چشماش پر از اشک شد و صداش میلرزید که پدرجان سریع اقدام کرد و شروع کرد به صحبت تا ع یه کم اروم بشه.منم که قاطی٫ اشک اونو دیدم عین چی نشسته بودم کنارش و گوله گوله اشک میغلتید رو صورتم و پایین میومد.

باید برم دارالمجانین .پاک خل شدم.

از ۷ صبح اشوب تو خونه ی ما بود تا ۸ شب که ع اومد.پوستم کنده شد.

نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:28 PM توسط افتاب| |

خدایا با توام

دلم تنگ شده دلم برای ع تنگ شده.این چه عادتیه که این اتیش رو به جون من انداخته.نمیدونم شمایی که اینجا رو میخونید پیش خودتون چه قضاوتی میکنید؟اما من دلم گرفته و ارزوم اینه که ع برگرده و زندگیمونو شروع کنیم.دلم خیلی براش تنگ شده دلم تنگ شده برای لحظه هایی که بغلم میکرد و من تمام دلتنگی هامو فراموش میکردم.چقدر دلم برای گرمای دست هاش و خنده هاش تنگ شده.دلم برای کسی که دوستش دارم تنگ شده.چرا سرنوشت برام همچین چیزی رو رقم زده؟مگه یه نفر چقدر طاقت داره.در حقم دعا کنید انگار خدا منو نمیبینه شاید اگه شما برام بخواهید دعاتون مستجاب بشه.

اینو برای تو مینویسم فقط برای تو:

ع دلم برات تنگ شده امشب اخرین شب قدره و سه شنبه تولد توئه.نمیدونم سال دیگه این موقع کجام و چیکار میکنم اما امشب ارزو میکنم برگردی و سالها برات این شب رو جشن بگیرم.

نوشته شده در 88/06/21ساعت 7:36 PM توسط افتاب| |

امشب اولین شب قدر است.همه ی نیازمند هارو دعا کنید.منم فراموش نکنید

التماس دعا قد یه دنیا

نوشته شده در 88/06/17ساعت 6:11 PM توسط افتاب| |

بخیه های دستمو کشیدم .اصلن منظره ی قشنگی نداره .شکل یه کوه تو نقاشی بچه ایست که یادش رفته باشه قله اش رو بکشه
نوشته شده در 88/06/14ساعت 10:59 AM توسط افتاب| |

دیروز با همسر برادرم که مدتیه از ما دورن و به واسطه شغل برادرم نمیتونیم ببینیمشون تلفنی صحبت میکردم که بین حرفاش یهو گفت :مانا دفعه ی اخری که مسعود دیدت اومده خونه و به من گفته نمی دونی چقدر مانا لاغر شده! منم گفتم :بخاطر رژیمه اما میدونم که نیست(فکر میکنه نگران مسائل مامان و ع هستم) ولی مسعود باز گفته هیچ رژیمی ادمو اینطوری نمیکنه من تا حالا خواهرمو اینطوری ندیده بودم.

رفتم خودمو تو اینه دیدم صورتم خیلی پژمرده شده.یه جورایی زرد شدم.زیر چشمام گود رفته و سیاه شده .پوستم که افتضاح شده و  دو سه تا چین تو پیشونیم افتاده.خیلی زشت شدم

نوشته شده در 88/06/09ساعت 7:24 PM توسط افتاب| |

از وقتی لاغر شدم دو تا استخوان دو طرف گردنم واضح تر شدن.حالا امشب سمت راستی درد گرفته بی دلیل و درد تو دست راستم میپیچه و دست چپم هم که به مدد سیخ از کار افتاده اینه که الان به سختی مینویسم.

هیچ خبری نیست .اینقدر اطرافیان برام نسخه پیچیدن که دارم بالا میارم(ببخشد).هیچ کدوم نمیفهمن من چی میگم.چند روز پیش یه نفر یه شماره تلفن بهم داد گفت مشاور تلفنیه.منم تا امروز دو دل بودم که تماس بگیرم یا نه اما از اونجایی که یکی تو موقعیت من به هر دری میزنه بلکه یه راه حل جلو ی پاش قرار بگیره .تماس گرفتم.وقتی فهمید قضیه چیه چند تا جمله گفت که من تو دلم صد تا فحش اول به ع دادم بعد به خودم.

ای بی غیرت.

امشب فیلمی دیدم که نشون میداد یه پسربچه میاد و یک نظریه ارائه میده به این شرح:من به یک نفر کمک میکنم و کار مهمی رو که خودش نمیتونه براش انجام میدم و اون فرد در ازاش به سه نفر دیگه کمک میکنه.و این کمک های بلاعوض بصورت تصاعدی زیاد میشن.کاش اینطور میشد.اونوقت هرکدوم از ما مشکلمون میشد پیدا کردن ۳ نفر قبل از دیگران.

 

نوشته شده در 88/06/05ساعت 9:55 PM توسط افتاب| |

یادش بخیر ماه رمضان پارسال رقابت سر این بود که کی زودتر اس ام اسش برسه و بگه قبول باشه.

یادش بخیر چقدر اصرار کرد باهم افطار بریم بیرون و اومد دم دانشگاه دنبالم ولی من اونقدر حالم بد بود از سردرد که هیچی نتونستم بخورم ولی چون میدونست حال ندارم از قبل چند بسته اجیل ابمعدنی و سن ایچ خریده بود تا تو راه رستوران بخورم البته همراه یه ورق قرص پروفن و یه ورق استامینوفن(شاید چون الانم سرم درد میکنه یاد اونروزها افتادم)

یادش بخیر چقدراز مامان من خواست و منو واسطه کرد تا بریم مراسم احیا و اخرش ۳تایی با مامانم رفتیم یادمه دیر تر از موعد اومد و وقتی اومد دیدم رفته حمام کلی بخودش رسیده و... تا خودشو تو دل مامانم جا کنه (یادت هست فرزانه جون؟)

یادش بخیر وسط مراسم احیا اس ام اس داد که هر جور شده یه دقیقه بیا بیرون.منم رفتم .صدام کرد از تو محوطه خوابگاه و رفتیم تو خیابون یه گوشه مدام بلند بلند صلوات میفرستاد و اذیتم میکرد.چقدر خندیدیم که همه چه حسی دارن و ما دوتا دیوونه چه حسی

شب دوم احیا توطئه کردیم با هم بریم یه جا .ع و برادرش من و مامان و بابام.مامانم میدونست و اول یکم اذیت کرد اما بعد بابا رو راه انداخت که حتما باید بریم فلان جا.۵۰ متر باهم فاصله داشتیم و هردومون کم اس ام اس میدادیم اون بخاطر برادرش و من بخاطر چشم غره مامان که میگفت از بس تق تق میکنی نمیذاری معنویتم بالا بره!

از اونجا هر دو رفتیم سحری کله پاچه بخوریم اون لو. کس طلا. یی من س. ح . ر (تریپ تفاهم بود دیگه)

چه ماه رمضانی بود .دزدکی و به بهانه روزه بودن من میومد منو برسون دانشگاه.چه دلهره ی لذت بخشی بود.

دلم تنگ شده برا خنده هات.برای با هم بودن هامون .اینایی که گفتم خاطرات شیرین من و توئه.یادت هست؟

 

نوشته شده در 88/06/03ساعت 8:32 PM توسط افتاب| |

بعضی حرفها خیلی درد دارن.تا چند ثانیه پیش داشتم داد میزدم که در نهایت با سیل اشکهای نریخته و به جای مانده ام به اتاقم پناه اوردم و درو قفل کردم و هرچه مادرم در زد راه به جایی نبرد.

دلم میسوزه از این تنهایی. دارم اتیش میگیرم.

نوشته شده در 88/06/02ساعت 10:10 PM توسط افتاب| |


Design By : Night Skin